تبليغاتX

::. پروانه .::
                  

پروانه   

 

: درباره وبلاگ

 


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387

 

: پیوندها

 

سمیرا
فرهاد
عشق و زندگی-بی نام
خاطرات عشق و تنهایی
یک ترانه
یلدا مهربونم
"روزگار میگذرد اما به نامردی چرا؟"
مانای عزیزم
سارایه عزیزم
شراره عزیزم
پنجره دوستی
جولیا و سپی مهربانم
امیر علی خوشگله
یگانه
دختر قایقی
عسل
حدیث خوشگله
الناز خانوم
(عاشقانه ها -::- موج خروشان عشق)
.:: ::.

 

کد آهنگ

*****  

طراح قالب 

(فرهاد دهری)

فال روزانه


 
              
   

 
 
 

 

فقط همین

 

| +| نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط حامد   | 
 
 
بهم نگو کجايي ؟!

بگذار ازتنهايي اين روزهاي بي تو بگويم. کم کم دارم باور مي کنم که بي تو بايد


 

زندگي کنم وطناب آرزوهايم راازبام آمدنت ببرم. تورفتي و من شاعر شدم.


 

چه اهميتي داردکه شعرهاي مرا نمي خواهي يا اصلا مرا نمي خواهي


 

تمام ترانه هايم فداي غرورت دلم روشن است که يک وقت شايدروز تو ازميان


 

بلور اشک هايم ظهور ميکني دلم روشن است که دلت براي من تنگ مي شود


 

مي بيني چقدر دلم خوش است به خيالت...بگذار بگويم که هنوز از اين دلبستگي


 

ساده دل نبريدم...با اينکه مثل روز برايم روشن است که خيال روشن آمدنت را به


 

تاريکي گور خواهم برد


 

فقط خواستم از تو بگويم براي آخرين بار تا نگويي که عشقم رنگ تکرار داشت....

 

 عشق يعني شب نشيني با خدا گفتگو با ناله اما بي صدا عشق يعني پاي کوبي در منا با صفا دل را نمودن آشنا عشق يعني ديدن موسي به طور يک جهان بي ناشدن ازبوي نور .

عشق يعني عشق بازي با چمن گفتگو با لاله و با ياسمن عشق يعني مثل آب آبي شدن هرشبي با گريه مهتابي شدن عشق يعني جوشش مي درسبو مستي وديوانگي بي هاي وهو .
عشق يعنـــي باسحرهمدم شـــدن در دبــســتان ادب آدم شـــدن عشق يعني مرگ درميدان جنگ کشته دلدار گشتن بي درنگ عشق يعني بي نياز از جام جم شاد کردن ديده و دل وقت غم .
تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست.
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم


 


 

بهت نمي گم هر چي بخواهي بهت مي دم


چون همه چيز من تويي

 

 نمي خوابم که خوابت رو ببينم چون خيلي خوشتر از خوابي


 

اگر يک روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه اي گشتي تا گريه کني 
 

صدام کن 
 

قول نمي دم اشکاتو پاک کنم 


 

منم باهات گريه مي کنم  


 

اگر دنبال مجسمه سکوتي گشتي تا سرش داد بزني  


 

صدام کن  


 

قول مي دم ساکت بمونم


 

اگر دنبال خرابه اي گشتي تا نفرت رو در اون دفن کني 
 

 
 

صدام کن

 

 
 

قلبم حالا خرابه وجود توست 
 

  

اگر يک روز صدات کردم که بهت نياز دارم

 

 

 

بهم نگو کجايي ؟!


  فقط يک لحظه چشماتو ببند بهم فکر کن
 

 

| +| نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387 توسط حامد   | 
 
 
بیچاره ام باید ناخواسته هرشب سیراب شود؟
 

 

 

تا کی بالش بیچاره ام باید ناخواسته هرشب سیراب شود

به انتظار نشسته ام تا روزی دیگر از روزهای انتظار بسر رسد و دوباره شب را در آغوش بگیرم و با آن درد دل کنم
امشب با شب های دیگر بسیار فرق ها دارد، امشب انتظار مفهوم ها دارد امشب در درونم بلواییست. حتی نمی توانم تصور کنم؛
آه مگر می شود فردا خاکستری نباشد؟
نه. حتی در دورترین نقطه از خوشبینانه ترین قسمت فکرهایم نمی توانم به آن فردایی فکر کنم که پایانی جز آن داشته باشد.فردایی جز تنهایی ، غم ، فراق ، جدایی …
فرداهایی در انتظار من نشسته اند که دیگر حتی در آغوش گرفتن شب هم نمی تواند مرحمی بر زخم های کهنه ام باشد. دلم به حال شب می سوزد و آن مونسان شبانه ام. مگر چه گناهی کرده اند که می بایست مونس و همدم شب های من باشند. بیچاره آن شمع که به پای غم های من می سوزد و آخ هم نمی گوید و با دیدن چهره ام اشک های کوچکش بر گونه های پر مهرش جاری می شود یا که آن برگ های گردو که ناله های شبانه ام نگذاشته که حتی در این زمستان سرد و بی روح نیز شیرینی لحظه ای خواب بدون شنیدن هق هق های مرا تجربه کنند
تا کی بالش بیچاره ام باید ناخواسته هرشب سیراب شود. و خم به ابروی نیاورد .
اینها را ملالی نیست
از امشب دلم برای دلم می سوزد که باید روز به روز صبور تر شود زیرا روز به روز بر میزان درد فراق افسوده تر می شود و خاطرات کهنه تر. و من جایی مطمئن تر از آنجا برای تلمبار کردن غصه هایم ندارم. کی لبریز شود و طغیان کند آه خدای من…
نمی دانم آرزو کنم امشب طولانی تر شود یا کوتاهتر
اگر از بعد انتظار بنگرم،امید دارم امشب با چشم بر هم زنی به پایان رسد
اما آن هنگام که فکر می کنم و می بینم امشب آخرین شبی است که می توانم به رویای محال خود فکر کنم و اشک بریزم و در حالی که دستم را بر روی سینه قرار داده ام، رو به سوی منزل دوست کنم و با خلوص نیت دورا دور ابراز عشق کنم و بوسه ای را به سوی پیشانی اش روانه کنم . از خدا می خواهم که یا امشب را پایانی قرار مدهد و یا عمر مرا کفافگوی دیدن خورشید

Image hosted by allyoucanupload.com

دستهایم بی حس و نگاهم نگران

 

 می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

 

 این قلم این کاغذ اینهمه مورد خوب

 

 راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده....

 

 پیکر نازک تنها قلمم زیر آوار غم و درد ببین خرد شده

 

 می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس....

 

 می توانی تو از وحشی طوفان بنویس

 

 من دگر خسته شدم....

 

 راست گفتند می شود زیبا دید می شود آبی ماند

 

 اما.... تو بگو گل پرپر شده را زیبایست؟

 

رنگ مرگ آبیست؟

 

 می توانی تو بیا این قلم این کاغذ

 

 بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس

 

 بنویس از کمر بید شکسته و یک پنجره ساکت و بسته

 

 از من! " آنکه این گونه به امید سبب ساز نشسته "

 

 هر جه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش....

 

 صحنه ی  پیچش یک پیچک زشت دور دیوار

 

 صداحمله خفاشان!!!

 

 جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟

 

 کاغذت می سوزد؟

 

 من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا

 

 این قلم این کاغذ اینهمه مورد خوب

 

 من دگر خسته ام از این تب و تاب

 

 تو بیا و بنویس...

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 توسط حامد   | 
 
 
تنهای
 

 

- نابينا به ماه گفت: دوستت دارم .

ــ ماه گفت: چه طوري؟ تو که نمي بيني .
ــ نابينا گفت: چون نمي بينمت دوستت دارم .
ــ ماه گفت: چرا؟
ــ نابينا گفت: اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم

 

 

 

دستها بالا بود. هرکسی سهم خودش را طلبید .

سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید؛ سهم من یخ زده بود !

سهم من چیست مگر؟! یک پاسخ !

پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند !

| +| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387 توسط حامد   | 
 
 
دلم گرفته از ادمایی که میگن دوستت دارم

 

 
 
دلم گرفته از ادمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن،از ادمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون ماله تو نیستن،از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره!

محبت را از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمیدارد .

یک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!! فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش اشکیه و گریه کرده!! به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسیدی؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو فرشته هیچ وقت همدیگرو را نمی بوسن

عاشق شدن مثل دست زدن به آتيش مي مونه . پس سعي کن تا وقتي که جراتش رو پيدا نکردي هيچ وقت بهش دست نزني اما اگه بهش دست زدي سعي کن طاقتش رو داشته باشي که تو دستهات نگهش داري

دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو
رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کنی

بعضی وقتا می رم تو فکر یه چیزایی یادم می یاد یا تو ذهنم تجسم می شه که خیلی می ترسم ولی اگه یکی تو ذهنت بیاد که فقط آرامش نصیبت می کنه همه چی از یادت می ره .

آرزو می کنم همه ی آدمها تو زندگیشون یکی رو داشته باشن که بهشون آرامش بده و زندگی آروم رو مزه مزه کنن.

 روزها می یان شب ها می رن

کاش می شد غم و غصه ها همین جوری برن

چی می شد که عاشقا تنها نشن

با دلبراشون همین جوری حرف بزنن

کاش می شد روزی نیاد که وعده ها بوی خیانت بگیرن

کاش می شد روزی نیاد که دروغ و نیرنگ ریا جای صداقت بشینن

کاش می شد روزی نیاد که مردمِ ما عشق و فراموش بکنن

کاش می شد روزی نیاد که ستاره ها شب ها رو خاموش بکنن

کاش می شد روزی بیاد که شاپرکا از توی خونه ها برن

کاش می شد روزی نیاد که کبوترا پر بزنن تنها برن

| +| نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387 توسط حامد   | 
 
 
خوب ديگه ...

 

خوب ديگه ...

حالا خستگي رو بخون

خستگي...

خسته ام انگار  صد سال پياده راه آمدم

انگار صد سلسله كوه را روي شانه هاي نحيفم  حمل كرده ام

انگار هزار سال پلك بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته ام كه حتي نام خود را هم فراموش كرده ام و هيچ يادم نيست كه براي اولين بار كدام گل را بوييده ام .

من شكل سنجاقكي را كه در كوچه ي كودكي بوسيده ام از ياد برده ام.

خسته ام انگار اين جاده هاي سرد خاكي تمام شدني نيست.

از دست زمين و آسمان دلگرم و از درختاني كه بي من سبز شده اند گله مند.

خسته ام اما نه آنقدر كه نتوانم تو را دوست داشته باشم و از كنار نفس هاي گرمت بي اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بنشينم كه زمان از  من عبور كند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تك تك فانوس هايم باشد ؟

چقدر پيراهن كدرم را در چشمه ي آرزو ها بشورم و روي طناب دلواپسي پاك كنم؟

اگر شوق رسيدن به دست هايت نبود هيچگاه آغوشم را نمي گشودم و اگر صداي گوشنواز تو نبود از گوشه ي تنهايي بيرون نمي آمدم.

اگر شوق ديدن چشمهايت نبود هيچگاه پلكهايم را بيدار نمي كردم و اگر نسيم حرف هايت نمي وزيد معناي جهان را نميفهميدم.

من خسته ام اما نه آنقدر كه نتوانم هر روز بر با شكوه ترين قله ي زندگيم بايستم و همراه با ستاره ها و خورشيد به تو سلام كنم

| +| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 توسط حامد   | 
 
 
دلم برات تنگ شده.........

 

گلم خیلی دلم برات تنگ

دلم می خواهد گریه کنم..داد بزنم..گله کنم
اما کسی نمی شنوه... صدای گریه های من

روزا دارن می گذرن وعمر منم تموم می شه

شبا دارن صبح می شن و این قصه هم تموم می شه
فقط یه اسم..فقط یه یاد....ازم تو دنیا می مونه
شاید اگه حرف بزنم...داد بزنم
...
یا شعرامو واسه همه...تو کوچه فریاد بزنم
!!!
اسم منم خوب بمونه!یاد من از یادا نره

اینکه منم یه روز بودم!نفس هامو با عشق و جون می کشیدم
گرچه دیگه فرق نداره ...چونکه دیگه نمی مونم
چه فرقی داره که منم... یه روزی عاشقی بودم
!
که دل دادم به عاشقیم.....اما نموند تو زندگیم
!
سوای این عاشقیا ...من عاشق زندگیم

عاشق این فرشته هام...که گاهیم یه شیطونن
!!
من عاشقم و دل دارم...چون که منم یه آدمم
!!
آدما زود اسیر می شن....دل رو میدن فقیر می شن
!!!
از همدیگه زود سیر می شن...زودی می یان و پيرمی شن
...
بعدش می رن زیر یه خاک..آدما زود تموم می شن
!!
یه عده از این آدما..انگار تو پيله

| +| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 توسط حامد   | 
 
 
الفبای عشق

آن زمان که « آ » آموختم تنها با آن « آب » می نوشتم.

آن زمان که « ب » آموختم تنها با آن « بابا » می نوشتم.

 آن زمان که « ت » آموختم تنها با آن « تاب » می نوشتم.

آن زمان که « د » آموختم تنها با آن « دارا » می نوشتم.

حال که زمان زیادی از آن موقع گذشته و سالهاست که الفبا را یاد دارم

تنها برایت می نویسم:

« آرزوی با تو بودن دارم »

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ....

به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه...

مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!!

 كاش... كاش مي شد مثل آسمون بود...

 كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي

نمیدونم چیکار کنم از یه جهت خیلی دوستت دارم که حتی حاضرم برات بمیرم.

از جهتی هم نمیخوام نابودت کنم.میخوام همیشه خوش باشی.

چرا نمیخوای قبول کنی.با اینکه بدون تو می میرم ولی برو بذار بدون من

به خوشبختی برسی

من فقط خوشبختی تو رو می خوام هر چند نمیتونم از تو دل بکنم.

ولی کاری میکنم تو دل بکنی.

امیدوارم زخم دلت رفته رفته با فراموش کردن من مرحم پیدا کنه عزیزم.

من همیشه دوست دارم همیشه .حتی اگه نباشم باز بدون دوست دارم.

دنیای قشنگم با تو بودن خیلی شیرین است.

این چند وقت بهترین روزهای زندگیم بود.

همیشه به یادتم و دوست دارم بدون من به خوشبختی برسی.

مگه قراره آدما هر آرزویی دارن به آرزوهاشون برسن نه همیشه این طور نیست.

فراموشم نکن.

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 توسط حامد   | 
 
 
عاشقانه

عاشقانه می نویسم
با قلمی به رنگ سبز و با دلی به رنگ آبی مینویسم

از تو که بهترینی...
مینویسم از آن قلب مهربانت ، از آن چهره ماهت
مینویسم از تو که همان فرشته نجات این قلب شکسته منی
مینویسم از تو که برایم بهترینی عزیزم
با چشمهای خیس مینویسم که مرا تنها نگذار

و با دلی پر غرور مینویسم که

تا آخرین لحظه نفسهایم ، هم نفس تو هستم
یک قلب کوچک و پر از درد و غصه دارم

همین قلب یک عالمه آرزو و عشق درونش نهفته است

آرزوی به تو رسیدن و با عشق تو زندگی کردن
چه لحظه زیبایی است لحظه ای که ما بهم رسیده ایم

و آنگاه که دست در دستان هم گذاشته ایم در کنار دریا ایستاده ایم

و لحظه غروب خورشید را می بینیم
چه لحظه زیبایی است لحظه به هم رسیدنمان...
آن لحظه را با دنیا نیز عوض نخواهم کرد

چون برای رسیدن به آن همه چیز را

زیر پا گذاشته ام و قید همه کس را زده ام...
خاطرات گذاشته را از دلم سوزاندم به خاطر تو

و در قلبم همه اسمها برایم بی گانه اند و تنها تو را می شناسم

قلب مهربان تو و اسم مقدست را...
تنها کافی است لحظه های سخت زندگی ام را با نام تو آغاز کنم

آنگاه آن لحظه های سخت برایم چه آسان می شود!
می نویسم از تو که هیچکس به زیبایی تو برایم نیست

و هیچکس به جز تو لایق این قلب پر احساس من نیست ...
با قلمی به رنگ سبز ، با احساسی به رنگ آبی

با آرامش عاشقانه می نویسم از تو
که بیشتر از همه کس و همه چیز دوستت دارم عزیزم

دوستت دارم
خیلی دوستت دارم
به پاکی چشمانت قسم دوستت دارم
به خدا خیلی دوستت دارم ...
تو همه وجودم ، زندگی ام و تمام هستی منی آری تو دنیای منی!
با تو این زندگی برایم زیباست

و لحظه های با تو بودن برایم شیرین است...
با تو می توانم با افتخار به قله خوشبختی برسم

و نام مقدس تو را فریاد بزنم!
تو همان خوشبختی منی  همانی که برای رسیدن به آن

از همه چیز و همه کس خواهم گذشت!
تنها تو را می بینم

لحظات با تو بودن را و یک زندگی شیرین

و آخر سر نیز رویاهای
عاشقانه ام با تو!
با تو  همانی خواهم شد که تو میخواهی

همان عاشقی که برای همیشه با تو وفادار می ماند!
بگذار به آنهایی که این دل بی گناهم ر ا شکستند ثابت کنم

عشق واقعی به چه معناست!
 این قلب شکسته ام

قلبی که توسط آنان که ادعای عاشقی می کردند

شکسته شده است را با اطمینان برای همیشه به تو تقدیم می کنم

و دلم میخواهد تا آخرین لحظه نفسهایت

آن را با محبت و عشقت نزد خود حفظ کنی!
با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه

با تو هستم ، خواهم ماند

مثل یک مجنون تا ابد و برای همیشه!
به پاکی آن قلب مهربانت قسم دوستت دارم
به خدای آسمانها و زمین خیلی دوستت دارم
تو همانی که من میخواستم

تو همان عشق واقعی هستی که سالها در جستجوی او بوده ام!
اینک که تو را به سختی به دست آورده ام

به آسانی نیز از دست نخواهم داد....
 با تو معنای عشق را فهمیدم

و فهمیدم که چگونه باید عاشق ماند!
آری همین است رسم عاشق بودن !
با قلبی پاک و احساسی پر از محبت و عشق

با صداقت ، یکرنگی و یکدلی با آنکه دوستش داری

و همه زندگی ات هست تا آخرین نفس

تا لحظه مرگ بمانی و عاشقتراز همیشه نیز دوستش بداری ...

این رسم عاشقی است که تو به من و آنان که قلبم را
 شکستند آموختی!
پس ای عشق من با یکدلی ، یکرنگی ، صداقت ، با قلبی پاک

عاشقانه تر از همیشه با تو
 می مانم و باور کن که .....


خیلی دوستت دارم

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط حامد   | 
 


This Template Designed By 
All Rights Reserved

*** **** **** BODY { CURSOR: url(http://irlearn.persiangig.com/cur/irlearn_so.cur ) }
iCeMaN